فلسطین به ما چه!؟
نویسنده: پیرمغان تاریخ: 28/10/1387 سخن شما(5)

معذرت بابت تاخیرهای همیشگی بی مزه !

متن زیر که لینک میدم رو حتما بخونید. خیلی طولانیه. ولی حتما وقت مناسبی بزارید. چون به خیلی جاها هم لینک زده که باید اونجاها رو هم برید ببینید ! 1 ساعت بی زحمت برای این قضیه باید وقت بزارید. ولی ارزش داره. کلی اطلاعات مستند دستتون میاد.

http://www.raavy.ir/weblog/majid_azizi/000262.php

 

   
   

  دل دریایی تو
نویسنده: پیرمغان تاریخ: 29/06/1387 نظر شما(15)

و چه حالی داشتی وقتی قدم به قدم به معراج خود نزدیک می‌شدی. چه شوری دارد شنیدن صدای ثانیه‌های آخری که زمزمه وصل را نجوا می‌کنند. و تو دلهره‌ی همه را می‌بینی.

و چه حالی داشتی که همه دلهره‌ها را با خود همراه ساختی و رفتی... می‌دانم که دلت با ما بود ولی سرنوشت اینچنین رقم خورد که ناگهان زود، ندای رستگاریت را از آن محراب عشق بشنویم. ولی افسوس، هنوز کوفه از جام عدالت تو سیراب نشده بود...

و چه حالی داشتی که بیدارش کردی و لابد گفتی برخیز که امشب ماموریت مهمی داری! و لابد با خود گفتی که ماموریت تو، امشب، تحقق آرزوی کهنه‌ی من است، از آن زمان که شنیدم فاطمه...

و چه حالی داشتی وقتی قدم برمی‌داشتی در آن کوچه‌های تاریک و می‌دانستی آخرین باری است که می‌توانی دست‌های مهربان نوازشت را بر سر یتیمان بکشی و مرهمی باشی به آه‌های دلتنگی‌شان. و نمی‌دانم با تو چه گذشت وقتی می‌دانستی که فردا صبح امیدشان، ناامید می‌شود.
نمی‌دانم امشب هم مثل شب‌های قبل به آن کودک یتیم گفتی که: نگران نباش، علی هست....
حتما دلت با آن‌ها بود. اما چه می‌توان کرد که سرنوشت اینچنین رقم خورده است.

و چه حالی داشتی وقتی الله اکبر نمازت را گفتی و دلت به دنبال دلهره‌های حجر بن عدی بود و می‌دانستی که او در به در به دنبال تو در این کوچه‌های تاریک می‌گردد. که بگوید امروز، نماز صبح را به مسجد نخوان... تو می‌دانستی و چه محکم در معراج مسجد ایستادی و الله اکبرت را بلندتر از همیشه گفتی.
حتما دلت گرفت از آن همه دل‌آشوب‌های او که افتان و خیزان در کوچه‌های کوفه به دنبال تو می‌گشت و تو می‌دانستی و راهت را بر خلاف همیشه از کوچه دیگری قرار دادی.

چه حالی داشتی وقتی می دانستی که او امیدش به الله اکبر نماز تو بود، و تو در رکوع بودی...
نمی‌دانم وقتی سر به سجده گذاشتی دلت با او بود، یا با آن کسی که شمشیرش را مردد به دست گرفته و یا با من که هزار سال بعد از آن،‌ تصویر مشوش ذهنم را از دل دریایی تو بر پهنه‌ی سفید کاغذم ترسیم می‌کنم.

و چه حالی داشتی که دلت با همه ما بود ولی از میان ماندن و رفتن، آن‌طور که خود گفته بودی، رفتن را برگزیدی که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت....
 

   
   

  قدم‌گاه
نویسنده: پیرمغان تاریخ: 29/02/1387 نظر شما(4)


امید رسیدن به تو، شوق وصال،
می‌دانی... قدم‌هایم را یک به یک می‌شمارم...
نفس‌هایم حبس. گوش‌هایم چیزی را که نمی‌خواهند، نمی‌شنوند...
و اینک فقط تو، مرا بگو،
در کدامین قدم‌گاه من ایستاده‌ای...

 

   
   

 
 
نوشته‌های پیشین:

ابر و آفتاب   -- 22/01/1387
هفت شین شکوفایی   -- 01/01/1387
نت های باران   -- 06/11/1386
سرود جدایی   -- 10/08/1386

بایگانی نوشته‌ها

   
   
 
جستجو در مطالب میکده:

دامنه جستجو:
 

نقل مطالب و استفاده از تصاویر با ذکر منبع مانعی ندارد.
تمامی حقوق این سایت متعلق به نویسنده است.


نرم افزار مدیریت سایت و وبلاگ
: Masir-Camp2
قلم‌های استاندارد فارسی:
Masir.net
طراح قالب: پیرمغان

359